لينکستان  مصاحبه و تحليل  صفحه ادبی  صفحه اصلي  اخبار اينترنت و کامپيوتر  كاريكاتور  پاسخ به سئوالات فني  پيام به جارچی 
 





Wednesday, November 24, 2004



Thursday, September 18, 2003

٭٭٭

چنانچه افتد و داني ، مدير روابط عمومي جارچي و با حفظ سمت قائم مقام سردبير ، جناب حاجاقا بعد از مدتها بالاخره تصميم گرفتند رحمي به حال ما بندگان خدا بنمايند و از الطاف كريمانهء خودشان بنده نوازي كنند و يك هفته تشريف ببرند مرخصي . لذا جايز نديديم كه اين فرصت را از دست بدهيم و بر آن شديم كه در اين يك دمي كه در نبود ايشان آب خوش از گلويمان پايين ميرود ، تذكرهء آن جناب اعلا را بنگاريم . ياد تذكره نويس اول گرامي باد .
در مقامات و احوالات سيدنا و مولانا حاجاقا
آن شيخ الشيوخ بي مثال ، كه در خواب فتح همي كرد قلهء توچال ، وشبانگاهان شبيخون همي زد به يخچال ، عاشق شير قهوه ، گر بگويي نبود سهوه ، شيخ العابدان ، هيوندا سوار تهران ، كباب خور عيد قربان ، بزرگ حقوقدان دوران ، قافله سالار نيكمرد ، همواره داراي كمر درد ، نوشندهء زمزم سرد ، از نوع زرد ، آنكه بي شائبه بهشت باشدش سزا ، شيخنا و مولانا عليرضا .
گويند در بدو تولد ، به بركت فيوضات رحماني و الهي ، به اذن باريتعالي فرشتگان جمع آمدند و وي را به زيادت خانهء خدا همي بردند . مادرش كه اثري از نوزاد در گهواره نيافتي و ديد جا تره و بچه نيست ، شيون و زاري همي كرد كه ندا از عرش در رسيد كه منال و غمين مباش كه فرزندت را فيضي عظيم رسيده و هم اينك او را به تو باز پس دهيم . پس آنگه ملايك نوزاد را به آغوش مادرش باز پس دادندي ، و به سبب اين فيض نام او را حاجاقا گذاشتندي .
از اوان كودكي هوش و ذكاوت از وجناتش ريختن همي كردي . چنانچه روايت است كه طي 9 سال 90 واحد در علم حقوق پاس كردي و اين تا آن زمان از هيچ بني بشري بر نيامده بودي . در 10 سالگي هزار مريد داشت و عدهء مريدان شيخ در 20 سالگي از شمار خارج بود . جمعي صد ميليون و عده اي دويست ميليون روايت كرده اند . گويند پدر بزرگوارش از تجمع مريدان بر درب منزل چنان كلافه همي شدي كه ترك ديار زاد بوم كردي و به منطقه اي پرت به نام شميران هجرت همي گزيد . لاكن عشق مريدان به شيخ چنان بودي كه آنجا نيز رهايش نكردندي وچنان در اطرافش ماوا گزيدند كه در آن ديار دگر زمين خالي باقي نماندي و قيمت زمينهاي آن ديار سر به فلك همي زد و به دلار معامله شدي . ( مترجم : دلار پول بلاد اجنبيه در آن زمان بوده است ) شيخ برادري داشت كه بين آن دو انس و الفت فراواني بودي . لاكن تجمع مريدان برادر شيخ را آشفته همي كرد و از درس و علم باز همي ماندي . پس جلاي وطن كردي و با چشمي گريان به ديار دگر رفت تا بتواند مشقهايش را همي نويسد .
تاليفات شيخ بسيار است . از آن جمله : "رساله الاعظم في مراتب السكس" ، "تفسير العشق و مقامات العشاق " ،"احوالات الحسادت علي قاطر الوالده"( مترجم : طبق روايات مادر شيخ نوع خاصي از قاطر را سوار ميشده كه آنرا پژو 206 ميناميدند و اين اثر عرفاني شيخ در باب حسادت دروني ايشان به قاطر والده بوده ) ،"هدايت الاكانت"( مترجم : اكانت ابزاري بوده در دست دراويش براي نيل به عالم عرفان و درك رباني آن وادي ) .
شيخ رساله اي دارد اندر باب مزاياي اولين باران بهاري كه گويند آنرا در حال حظ روحاني و عروج عرفاني انشا همي نمودي . بابي از اين رساله چنين بودي :
" گويند روزي عجوزه اي در بياباني ميگذشت با كوله باري. جواني ساده دل و پاك روي (‌و در بعضي از نسخ: پاك دل و ساده روي!) بر او وارد شد كه اي مادر! چه داري بر آستين؟ گفتش آنچه ميسوزاند. گفت كجا را؟ گفت دماغ را. گفت فقط؟ گفت و دل را گفت همين؟ گفت.... ( اصلاح نسخه خطي: وديگر جاهاي ناگفتني را) گفت از چه؟ گفت از روي حسادت. گفت توانم ديد؟ گفت خواهي سوخت ( در بعضي از نسخ بعد اين، علامتي عجيب قرار داده اند به اين شكل ؟ كه يعني ايا ميخواهي بسوزي گفتم كه جوان ساده دل و پاك روي بود و از عواقب بي خبر). الغرض عجوزه از خورجين خويش وسيله اي براورد مكروه و زشت روي. زائده ي روي آنرا بفشاريد و آن، با صدايي خوش بگفت بسوز كه در ديار ما باران همي بارد و هوا بس دونفره گشته است و جاي عشاق خاليَست كه دل داده وُ قلوه بستانند. بسوز كه در ديار ما همراه باران باد همي وزد كه كلاه را از سر پسران و دامن را از بر دختران به كناري نهد و چشمها چارتا شود. بسوز كه.... ( از اينجا به بعد در همه ي نسخ ناخوانا بود) و جوان همي سوخت و همي آه كشيد. عجوزه كه اين حالت بديد، كوله بر پشت نهاد و از نظرها غيب. رب تعالي سوختن جوان را بديد و باراني بر ببابان نازل فرمود كه تا كنون كه ساعت همي 7صبح باشد، همي بارد خيالي نباشد مبادا سيل جاري گردد."
از نكو كاري و همنوع دوستي شيخ آورده اند كه ايشان از بهر آنكه ديگر مريدان را نيز به فيض معنوي برسانند ، در جواني به فروختن اكانت اشتغال ورزيدي . نقل است كه اكانتهاي شيخ چنان بودي كه حتي يك بار هم ديسكانكت نميشدي و راه وصول آن به جذبهء معنوي همواره باز بودي و هيچ اشغالي نداشتي . روايت كرده اند كه شيخ هر بار به server ( مترجم : نوعي خاص از خانقاه بوده كه شيخ در آنجا دچار جذبه ميگرديده ) سر زدي و مريدان را جملگي آنلاين( مترجم : آنلاين بودن يكي از راههاي وصول دراويش به شور عرفاني ميباشد ) ديدي ، چنان به شوق آمدي كه گويي به عرش سير فرمودي .
شيخ گاه در حس و حال عرفاني خاصي فرو همي رفت و وقتي دراويش از كيفيت حالش همي پرسيدند ، آن حال غريب را " مود " ناميدي . گاه در اين حال شيخ دست به عمليات " دكيشن " همي زدي و آن بدانصورت بودي كه همگالن را دك همي كردي و در خلوت خويش فرو همي رفتي . گويند در آن حال روحاني ورد زبانش همي بودي :
يك دست جام باده و يك دست زلف يار
رقصي چنين ميانهء ميدانم آرزوست

روزي مريدي وي را پرسيد : يا شيخ ، حاجاقا و شراب ؟
شيخ جواب دادي :
من و انكار شراب ؟ اين چه حكايت باشد ؟
گويند از اين پاسخ كه تمامي اسرار ملكوتي احوالات شيخ را در چند كلام ابراز كردي ، چنان حالي بر مريدان غالب گشتي كه گويي قيامت در رسيده و شماري از آنان چنان سر بر بيابان گذاشتندي كه ديگر از آنان اثري يافت نشد .
از معجزات شيخ نقل كرده اند كه شيخ صبحگاهان پس از نماز بامداد دچار چنان جذبه و شور معنوي همي گرديد كه هر پگاه با شلوارك سر به بيابان همي گذاشتي و دويدي ، و مريدان نيز به دنبالش. آورده اند كه دشمنان كه تاب ديدن شور و حال شيخ را نداشتي و از فرط حسادت در حال تركيدن همي بودي ، روزي بر سر راهش كمين كردند و شيخ را بربودند . شيخ با حلم دروني ساعتي را تحمل همي كرد ، سپس رگ سيديش به جوش آمدي و انگشت اشارهء مبارك رو به آنان همي گرفتي و فرمود :" ببخشيد بابا ، ديگه از اين كارها نميكنيم . " اعجاز اين كلام كوتاه چنان بودي كه دشمنان بي اراده ايشان را رها كردي و پي كار خود رفتي .
همچنين از معجزات شيخ روايت كرده اند كه مريدان همواره شيخ را در پرده اي مي ديدند و گمان همي كردند كه اين حايلي است روحاني بين او و ايشان . روزي مريدي دليل اين پردهء خاكستري رنگ را سوال همي كرد . شيخ فرمود : آنچه شما بين من و خودتان ميبينيد ، هيچ نباشد غير از دود سيگار . سپس دست مبارك را حركتي دادند و پرده از ميان رفت ، چنانچه هرگز نبوده است .
شيخ در سالخوردگي به طايفه اي از شيوخ گرويد كه آنان را جارچي همي ناميدند . گويند با ورود شيخ ، در آن طايفه جنب و جوشي پديد آمدي و آن جمع هرگز از شور و خلصه خالي نماندي . در آن ايام شيخ طريقت خاصي از عرفان را بنيان نهادي كه آنرا زيرآب زني ناميدي .جذبهء اين شور چنان بودي كه شيخ يك به يك زيرآب شيوخ بزدي و بالاتر همي رفتي . شمار مريدان شيخ در آن دوره به يك ميليارد نفر رسيدي .
پس از آن شيخ داراي طي الارض گرديدي و به سفر پرداختي . گويند در يك دم از شميران به شمال سر زدي و گاها سر از بلاد اجنبيه درآوردي . در باب وفات وي آورده اند كه در يكي از همين سفرهاي معنوي ، از عرش بر وي ندا در رسيد كه اي شيخ ، خواهي تو را به سفري بريم كه هرگز نرفته اي ؟
شيخ موهبت پروردگار را استقبال كردي و عرض كرد : يا رب ، نيكي و پرسش ؟
در دم روح از كالبدش رها گرديدي وجسم بي جان شيخ بر زمين همي افتاد . نقل است كه تا 3 روز از جسد بيجان شيخ اوراد و اذكار برميخاست و جسم بي روحش فرياد همي زد : غلط كردم بابا ، اين چه جور لطفي بود ؟ نخواستيم بريم مسافرت . تو رو خدا بذارين بريم سر خونه و زندگيمون .
سر انجام پس از 3 روز در نيم شبي مريداني كه بر گرد جسم شيخ همي بودند ، نوري از آسمان ديدند و دو ملك بر زمين همي آمدند ودر حاليكه زير لب غر غر همي نمودند كه ما تا حالا اينجوريشو نديده بوديم ، طرف 3 روزه مرده هنوز داره داد ميزنه ، جسم بيجان شيخ را كشان كشان با خود همي بردند .
شب بعد شيخ به خواب يكي از مريدان همي رفت و فرمود : باريتعالي مرا در چنان مقامي قرار داد كه روا نديد جسمم نيز بر روي زمين باقي همي ماند . من اولين بشري هستم كه روح و جسمم با هم عروج همي كردندي . پس حال كه مرا گوري در آنجا نيست ، بر وبلاگم بقعه و بارگاهي بسازيد و آنرا زيارت كنيد تا فيض ببريد .
خدايش رحمت كند .



Saturday, August 30, 2003

٭٭٭

شازده طلاي بلاي شهر بلاگ رفت خونه بخت....
خب حتما تا حالا همه تون اين خبر مسرت بخش رو شنيدين ...شاهزاده افسانه اي شهر بلاگ ، بالاخره يكي از دستمالهاي ابريشمي كه براي خيل عاشقان كشته مرده ش ، از كنگره قلعه اكباتان پرتاب كرده بود ، نصيب خانزاده بزرگ ولايت ماچين شد ، و اون جوون دلاور با سبيلهاي خونچكانش ، سوار بر مركب رهوار - الگانس آلبالويي - دلربا فاتح سرزمين دل شازده شد و .....لي لي لي لي لي لي ....
مدتها ست كه دوست داشتم - ولي جرات نداشتم - كه تذكره اي اندر احوال خورشيد خانم بنويسم ، اين روزها كه عاشقان سينه چاك و فداييان جان بركفش در خماري خبر مسرت بخش ازدواج فرخنده آن آفتاب بي مثال ولايت وبلاگشهر دست و پا گم كرده اند فرصتي غنيمت بود تا بنويسم ،آنچه را كه نوشتني ست...اما مطلب زيباي مهر آوا ، راه را بر انديشه و قلمم بست . بهمين دليل با نقل اين مطلب گزارش گونه از اين وصلت فرخونده !! فعلا يه تذكره طلبكار باشيد تا بعد.
آگهي : هر كس تذكره اي اندر احوالات رجال و نسوان مشاهير وبلاگشهري بنگارد بي مزد و منت - پس ازكمي ويرايش ادبي !! مي چاپيمش . تا پشيمان نشده ايم بشتابيد.
اندر احوال وصلت خورشيد و ماه :يا
مراسم عقد يک ونوسی در زمين:
- بهش بگو از من انتظار عشق و اين‌چيزهای بی‌کلاس نداشته باشه، مطلقا.
- ايشون گفت اميدوار حال شما کيلي کوب بود مستر.
- اهل هزار‌و‌یک‌شبم، از ته قصه‌ها می‌آم، هستم حرير بی‌کتاب، از شهر بی‌صدا می‌ِآم
. - اين آگا اهل شعر بود. تبريک.
- آهان، خوب. کوچه بازاری نباشه، مهم نيست. بگو يه چيزی هم دستی بهت می‌دم فقط يه‌وقت حرفی از مهريه و اين امل بازی‌ها نزنی جايی.
- کوب، باز هم تبريک من گفت به شما. ايشون گفت خوش‌حال از پيچيدن با شما بود کيلی.
- من بی‌لباس و بی‌نفس، کنج پر از رنج قفس، برای دستای فقير، معجزه‌ی يه بوسه بس.
- حرفای بابای منو هم يه‌جوری ماست‌مالی کن.
- پدر گفت کونه‌ی شکصی و کار لازم نيست که هيچ، يک ماشين هم داد به شما با دختر.
- ببين که اسب معجزه، اومده پای پله‌ها، انگار به‌خوابت اومده، شهزاده‌ی قصه‌ی ما.
- باز هم شعر کوند.
- بهتر. با اون سبيلاش. مرسی. يه لينک گنده بهت می‌دم تا کانترت بترکه. وای پاک آبرومون رفت. بگو اون آخونده يه جور دلقکه برای خنده‌ی حضار. يه‌جوری هم زير اين تبصره‌ها ازش امضا بگير. می‌خوام سکن کنم بذارم تو وب‌لاگم.
- ايشون باز هم تبريک گفت و کاست از شما تا يک امضا يادگار اينجا گذاشت.
- آهان. چشم هر چی بگن امضا می‌کنم. به ايشون بفرماييد که اين‌جوری‌هام نيست که ما زبون ونوسی اصلا حالی‌مون نباشه. ای قصه‌گو... قصه‌ای بهتر بنويس... فردای نقطه‌چينو... از سر بنويس... ای قصه‌گو...
مهر آوا
اگه از مطلب بالا چيزي سر در نياورديد معلومه تا حالا خورشيد خانم نخونديد ...و اگر تا حالا خورشيد خانم نخونديد ...اصلا وبلاگ خون نيستيد ...و اگر وبلاگ خون نيستيد...اينجا چيكار مي كنيد؟ مترجم



Wednesday, December 25, 2002

٭٭٭

نوشته ای که سانسور شد
آقا جون شما که غريبه نيستيد ما سانسورچيم.اينو که هزار بار عليامخدرات اهل حال و رفقای اهل راز نوشتن و ما هم انکار نکرديم.لابد راست بوده ديگه.اما اين مطلب جوون ناکام نا پيدا رفيق با مرام جنوب شهری رو وقتی سانسور کردم حسابی دلم سوخت و دنبال يه فرصت می گشتم آبا از آسياب بيفته و هرکی به هرکی بشه دوباره بچاپمش .خوب شرط دوم که هميشه برقرار بوده و هست آبها هم که مدتهاست از آسياب افتاده - البته با يکی دو تلفات و قهر کردن بعضيها و فحش خوردن ما از اونايي که کلی خودشون رو متولی ضريح آزادی می دونن.و علت اساسی حذف اين مطلب خوشکل هم همين بود ( حال می کنين افشاگری رو -- اما مهمترين شرايطی که الان هست مسابقه برترين وبلاگهای فارسیيه که قراره روز جمعه مراسم اهدای جوايزش برگزار بشه. گفتم ما که کاره ای نيستيم و در جه روشنفکر جاتيمون کمتر از اونه که حضرات تحويلمون بگيرند بد نيست خودمون يه جشنواره را بندازيم و جوايز بديم . پس اسامی وبلاگهای برگزيده مون و جوائزش روبا نقل تلگراف رئيس کميته جشنهای ملی و نشانهای دولتی جارچی بچه با مرام جنوب شهر براتون نقل می کنم:
-------------------------------------------------------------
تلگراف مرکز
به : وزارت دربار
از:کميته ی جشنهای ملي و اعطای نشانهای دولتي
احتراما" پيرو نظرات داهيانه و فرمايشات ملوکانه آن خورشيد تابان عرصه ی علم وهنر
و فخر اين بوم وبر.. مبني بر اينکه در اسرع وقت به جاپون و ينگه دنيا رسيده بلکه از آنها رد کنيم ..چاکران ديدند در همه جهات ما کم نباشيم بلکه سر باشيم به جز جشن هايي که بگيرند پس جشني در ميان صاحبان افلام و سينما توغراف برگزار گرديد که گزارش جوايز اعطا شده به استحضار مي رسد.


1.تنديس "تنبک بلورين " به آقا نويد آقا عرب به خاطر موسيقي متن فيلم " ما پيچ هستيم "
2.تنديس "لينک طلايي" ضمن تقدير از "زهير" به خاطر رژيسوری فيلم "هاردتو ميارم پايين" ..به " سلمان به خاطر فيلم " من ولينکها يم ".
3.تنديس "کنتور طلايي" نقش اول آکتور زن و لوح تقدير هييت داوران به "آيدا" به خاطر فيلم " يک هفته گذشت ..دو هفته گذشت..سه هفته گذشت و بازم مي گذره".
4.ضمن تقدير از ندا "به خاطر فيلم " من همه چيز را لخت مي بينم" ..تنديس" شورت طلايي" و جايزه ويژه تماشاگران به "دکتر سکس "به خاطر فيلم "شورتها برای که در مي آيند".
5."آچار فرانسه ي طلايي" برای نقش اول آکتور مردبه علي آقا نقاش به خاطرايفای رل در چند فيلم مختلف.
6."دستبند بلورين" بهترين سياس ضمن تقدير از "فضول " و "شبح" به بامداد به خاطر فيلم " بياييد منو بگيرين "
7."دفترچه صد برگ بلورين " ضمن تقدير از "ليلا" با فيلم " لا لا به لي ليش نذار" به کتابدار به خاطر فيلم " هزار و يک کتاب در يک شب ".
8.تنديس "ماتيک طلايي" برای بهترين طراحي صحنه و گريم ضمن تقدير از احسان با فيلم "قالب بدم خدمتتون؟" و "نيما " بافيلم "بارپا پاپا عوض مي شود" به داريوش خان به خاطر فيلم " مامور آگاهي"
9.تنديس"مخ طلايي " برای بهترين فيلنامه ی ارژينال ضمن تقدير از شوشو به خاطر فيلم موزيکال " سرمو بردی زن ..اينقده غر نزن" و مهدی با فيلم " ياوه "به شاهين به خاطرفيلم " تنگ غروب مي خوام تنگت باشم".
10.تنديس " زبان بلورين" برای بهترين ديالوگ نويسي سر صحنه ضمن تقدير از انجي به خاطر فيلم"در گوشي" ..به هادوک به خاطر فيلم " يک کلوم ختم کلوم ".
11.تنديس "چاقاله بادوم طلايي " برای پديده ی سال ضمن تقدير از فيلم خوب "روز کلاغ" به باکره برای ايفای رل در فيلم " مرد دوشيزه"
12.تنديس " ميکروفن برنزی " برای بهترين صدا برداری سر صحنه به مراد برای فيلم صامت " مرد بدون لب "
13.تنديس "کلوچه ی نادری" و جايزه ويژه هييت داوران برای بهترين فيلم از تمام جهات ضمن تقدير از "گيله مرد " و "قاصدک" به "حسين درخشان " به خاطر فيلم "وقتي بابا کوچک بود".
ضمنا " برگزيده ی تماشا گران و برنده ی تنديس"زرشک طلايي "..صنم با فيلم " امروز باد از کدوم ور مي آد" مي باشد.
با عرض احترام و ارادت

"اعليحضرت پا نوشت فرمودند که عوامل اين فعل پسنديده که چو ن توپ در ممالک فرنگ تقه در خواهد کرد ..تشويق شوند و فيلم رديف چهارم به طور اختصاصي فقط برای ايشان باشد و الا روی سگشان بالا تشريف خواهد آورد"
وزير دربار
------------------------------------------
پی نوشت جديد : اگه جوايز اين برندگان توی مراسم اهدای جوايز روز جمعه داده نشد برندگان دو سه ماهی صبر کنند تا بچه جنوب شهر دوباره نوشتنش بياد و حق همه رو کف دستشون بذاره.
پی نوشت الحاقی : آقا فرشاد جون مولا دوباره بنويس وگرنه مجبوريم کم کم کل آرشيوت رو اينجا تجديد چاپ کنيم.


-



Monday, December 16, 2002

٭٭٭

تذکره جديد...اينبار از آسمان
مدتيست که رفيق تذکره نويس ما مهندس با مرام جنوب شهر تذکره نمی نويسد يعنی اصلا نمی نويسد. گويا سيزدهمين تذکره قلم جادوييش را طلسم کرده و ما را از کلام شيوايش محروم.دوست ما آسمان مدتی ست تذکره ای در وصف اين حقير فرستاده که ان را هر چند بعنوان يک کار اوليه نسبتا خوب ديده بودم ليکن در کنار نوشته های بچه جنوب شهر مجالی از عرضه برايش نبود. حال که مدتی ست از تذکره های تذکره نويس خبری نيست برای طلسم شکنی هم که شده تذکره او را باز نويسی می کنم و اميدوارم بزودی باز هم نوشته های شيوای بچه جنوب شهر را در اينجا بخوانيم.با تشکر از آسمان عزيز بخوانيم تذکره سالک را :
في ذكرمقامات واحوالات شيخنا«سالك»
آن سردبيرپرتوان...كه گذشت دراين راه ازجان...آن آي پي پيداكن سترگ..سر جارچی يكم بزرگ... آن حزب اللهی يشمي تيره (نسخه فضولک ) آن عاشق هميشگی سرکه شيره.آن صاحب حوصله که از هيچکس نداشت گله، آن مفتخر به نشان جواتی اوشکول مولانا و شيخنا سالک، صاحب کشکول ( رضی الله عنه ) از سابقون فرقه بلاگيه بود و کراماتی عجيب داشت.
گويندشبانگاهان،هنگامي كه هيچ تنابنده اي برروي زمين بيدارنبودي،سرازخفتن برمي داشت وچهارنعل (البته با اسب .خودش نعل نداشت بلکه کفش می پوشيد آنهم دوتا نه جهارتا - مترجم)به سوي اينترنت (مترجم: غاری است که شباهنگام تمامی اهل جابلسا و جابلقا در آن گرد می آيند و به سماع مشغول می گردند ) مي تاخت،تااز غفلت ديگران سودبرد وآي پي آنهابيابد ( مترجم: آی پی ذکر خاص هر مريد باشد در حلقه اينترنت )،ودر اين راه ازهيچ استادي وعلمي دريغ نمي داشتي.ازفرط دينداري ريشش تانوك پايش بود، نقل است كه هنگام راه رفتن مريدان ريشش رامي گرفتندكه زيرپايش نماند وكله ملق نگردد.
ازصفات اونقل كرده اندكه بسيارخوش قول بودي واگرقولي به كسي مي دادي،محال بودي كه تا پنجاه سال بعدآنرابه انجام نرساند.آورده اندكه وردزبانش اين بيت همي بود:
وقت ندارم عزيزم نشسته ام پشت ميزم
گويندكه به جلسه (سماعی است خاص ويژه قوم اداره جاتی ) ارادت خاصي همي داشت و همواره مريدان را نيزبدان توصيه مي فرمود.هرگاه كه ازپشت ميزجلسه برخاستي،آهي از حسرت كشيدي وفرمودي:«آرزودارم كه جانم پشت اين ميزودرحال اين سماع ازتنم بيرون رود.» اندر كرامات اوآورده اندكه،قادربودي باسرانگشت سبابه اش هرمشكلي راازميان بردارد.هرگاه مريدان رابلائي نازل مي شدي و وبلاگهايشان به بلاياي كثيره وعقوبات شيطاني گرفتارآمدي،دست به دامان يد پركرامت اوگرديدي واوبا يك اشاره انگشت (نسخه اونترنت: کليک)،آن مشكل راحل نمودي وگره ازكارديگران بگشودي،چنين بودكه آن شيخ اعظم شب وروزخواب نداشتي وهرجاپامي گذاشتي،جمعي ازمريدان عريضه به دست احاطه اش نمودي وصندوق پستيش يك آن خالي از شكوائيه ومرادخواهي ياران ومريدان نبودي. (نسخه خطی: و بيش از نيمی از عريضه هايش ويروس بود که قومی است کوچک از جماعت اجنه و در عريضه های برقی می زيد.) نقل است كه زماني شيخ (که از اهل ملامتيه نيز بود )،جارچي وبلاگشهر شد.اوراپرسيدند:اي شيخ،توراچه رسيده است كه اينگونه راه گم كرده اي واز سير و سلوک دست برداشته ،كشكول را رها كرده اي وجارچي شده اي؟
فرمود: هرآنكس كه دراين دنيابيشترشرببيند،فزونتربه دنبال آن همي گردد.من نيزخودكم دردسرداشتم كه خودم رادرچنين مخمصه اي همي انداختي،تابيشترناسزاهمي شنوم وروزي هزارباربه خودم لعنت فرستم وگوشه اي ازجهنم رادراين دنيا تجربه كنم مريدان ازاين سخن نعره زنان سربه بيابان همي نهادندوبه حال خويش گريان همي شدندي.
ونيز گفته اند در احوال او که روزی با ياران در سير و سلوک دنيوی خويش به خرابه ای رسيد نا گاه درويشی مجرد فضو..نام(نسخه چاپی خوانا نيست )از خرابه بيرون جست و هر آنچه از دشنام می دانست نثار او و مريدان خاصه نمود که فلان مزدور است و بهمان تواب و ديگری سرگرد ( که اينها در بلاد وبلاگشهر از سخت ترين دشنام ها بود) و خلاصه هر چه ناسزا بود در عالم نثار اوو عيال و اولادويارانش نمود و شيخ تبسم می فرمود...تا اينکه مريدی خاص با تغيّر و غيظ عرض نمود که يا شيخ تا به چند حلم می ورزی و ناسزا و دشنام تحمل مي کنی و متعرض نمی شوی؟ اين درويش را بايد به آتش سوزاند. شيخ ما بسيار خنديد و مر مريد را گفت يا رفيق انصاف شعار خود نما که ما و اين درويش در بشريت با هم برابريم و اينک هر چه از نعمات دنيوی و مال و منال و حکومت و مکنت است ما ضبط نمو ده ايم و آن درويش يک لاقبا فقير و عريان و برهنه است.دلش تنگست هر چه می خواهد بگويد گفتار او نقصی به سلطنت ما نمی رساند.گويند رمزی عظيم در اين گفتار بود و سيصد مريد از اين گفتار صيحه بکشيدند و دردم جان دادند.
همچنين نقل است كه دخالت در کار ديگران وخاله زنك بازي رابسيارمذموم داشتي وازكلمات قصار آن مرحوم است كه:«هركسي كار خودش،بارخودش،آتيش به انبار خودش.»
در علايق شيخ آورده اند که فلاش(نسخه عکاسباشی: برقی است که از بالای دوربين بجهد.نسخه غامپيوتر باشی: نوعی اجنه که در الواح شيشه ای به جست و خيز پردازد ) بسيار دوست داشت هنگامي كه ملك الموت رازيارت نمود،پشت مونيتورنشسته بودي گمان همي كردكه اين پيرمردسفيدموكه درمقابلش ظاهرگرديده، يك فلاش جديدهمي باشد.شيخ آنرا خوش نيامدي وسعي كردي باكليك كردن روي دكمه پاك يادت نره،اوراازروببرد كه ملك الموت خشمگين گرديدوموس رابرسراوهمي كوبيد،چنان كه في الفورجان به جان آفرين تسليم كردي. در روايتی ديگر نيز وفات او را اينگونه نوشته اند که روزی به حلقه درويشان فرقه ...(در نسخه خود سانسوری خوانا نمی باشد شايد فضوليه باشد يا سپهريه)داخل شد آنان را در سماع يافت به جذبه رسيده پرسيد ای جماعت عاشق عيش شما را چه تکميل می کند.درويشان گفتند اينکه سر سالک از تن جدا سازيم.شيخ ما غريد که اينک منم سالک هر که سر ما دوست دارد شمشير و خنجر از غلاف بيرون آورد.گويند در دم سه هزار تن از دروايش حاضر سماع رها کردند و به شمشير و خنجر و نيزه و تبر زين ( و گروهی با لنگه کفش - گويا اهالی فرقه خورشيديه) بر سالک کوفتند و جانش ستاندند.راوی گويد بهنگام مرگ می ناليد پرسيدند يا شيخ وصيت چه داری؟ گفت به مريدان گوييد که سالک قربانی لاف آخرش شد...
خدايش قرين رحمت كند .



Tuesday, December 03, 2002

٭٭٭

في ذکر مقامات و احوالات شيخنا و مولانا " احسان حسين زاده "آن شيخ علي الاطلاق،آن ماه مانده در محاق، آن سردسته ی افرادالمعروف،آن رابط تصاوير وحروف،آن سبق برده به استادی،گرمای محبتش مردادی،آن مددکار همگاني،آن "ژان والژان" ثاني ،آن مَحرم البنات ،آن موقر السکنات، آن طويل القامت ،آن صاحب کرامت،آن عاشق بلا معشوق،آن شيخ به نيکي مسبوق ،آن پای دائما" در چت ،آن مايه ی شادی و بهجت،آن نفوذ کرده در هر سوراخ و سنبه ای،آن مشتاق کار خوب و پول قلنبه ای، آن عاشق شنا و ميل و کباده،آن شيخ مجرد و زبند آزاده،شيخنا مولانا و مقتدانا "احسان حسين زاده " - رحمة الله عليه- از اهل فن بود ،دنبال گرفتن زن بود و دائم در حال مخ زدن بود.
اول نفر بود که بدعتها در قالب وبلاگ بکردی و سنتها را بشکستي.نقل است هفت سال در بيابان بودی تسبيح مي گرداندی و مي گفتي :"يا قالبٌ..يا قالبٌ..يا قالب.."پس مريدان نزدش آمدند و حالش بديدند.گفتند:" يا شيخ اين چه ذکر است؟ آنچه گذشتگان گفته اند" يا غالب" باشد که وصف حضرت حق است"گفت :"آن است که چون بيا موزی به مقامات رسي و محبوب گردی و همه بر تو لينک دهند و فخر قوم باشي" ..پس خبر نزد شيخ الکبير ببردند..وی را تکفير بکرد،عملش را بدعت ، وبلاگش را حرام،پسوردش را هدر و خونش را مباح بدانست.پس شيخنابا فلش شيری بساخت متحرک و شرزه ونزد شيخ الکبير روانه بکردش و گفت :"بهش بگو حسين جون زياد با ما کل کل نکن ميرم تو حالت عصبا "..پس وي چون اين معجزت بديد بر کرامت شيخنا ايمان بياورد و کفاره ی گناه گذشته روزی سه لينک به وی همي دادی- پناه بر خدای از تعجيل در قضاوت-.
رئوف بر درماندگان وبلاگي بودی ، دائم در انديشه ی رفع مشکلات بودی،با مرام بودی و با همه داداش بودی.خانه ی ملت را بساخت و کاپوچينو را راست بکرد.نقل است روزی در حلقه ی مريدان سوال سائلان پاسخ مي گفتي. پرسيدند :"اي شيخ ، نام"احسان " که بر تو نهاده اند را مسمي چه باشد؟" گفت :" از علوم رمل و جفر باشد و شما را بدان نرسد" گفتند :" نا اميد از آستانت مرانمان " گفت :" هر حرفي را نشانه ای است بر هر صفتي ؛ "اِ " اِند مرام ، "ح" حبيبمي ، "سين " سروری تو ،"آ" آواره تم ، " نون" نو کرتم "..پس ولوله و شوری عظيم بشد در خلق ، گرد او مي چرخيدند و مي خواندند :
"داش داش..داش داش..داشم من
چاقو ، قمه ، ساطور ، هفت تير کشم
تا تو رو دارم خوشم من
از عشقت بيهوشم من
وای ..وای..وای ..وای"
آورد ه اندکه شيخ سماعي بکرد بس طربناک و بي همتا.
نقل است ديپلم بگرفته بود،در پلي تکنيک بود ، دفترچه ی فوق ليسانس بداشت و فرق پيتزا با آبگوشت را بدانست. چندی تنها شب هنگام از منزل برون مي رفت، در کوی و برزن لحافي بر سر مي کشيد ،پاورچين مي رفت و آهسته سخن مي راند.شبي مريدی به زير لحاف شد و گفت :"ای شيخ از بهر خدای از چه بيم داری که اينگونه با خويش مي کني ؟" پس شيخ گريست و گفت :"ای پسر آرامتر سخن گوی که ..پنتاگون به "سيا" دستور بداده تا مرا بدزدند و به "ناسا" ببرنند تا با اولين موشک به آسمان هفتم بروم تا جنيان و شياطين را هدايت کنم...حال انکه من طاقت دوری مريدان خويش ندارم"..آورد ه اند اين خبر به شهر رسيد پس خلايق در ميدان شهر گرد آمدند و فرياد مي زدند:
"پنتاگون حيا کن
شيخ ما رو رها کن"
و..
"نفرت هر مسلمان
بر دشمنان احسان "
پس پنتاگون بترسيد و دست از سر شيخ برداشت.
نقل است که روزی سه کرت قرار وبلاگي مي گذاشتي :صبح و ظهر و شام و هر مرتبه هشت ساعت بدارازا مي کشيدی.چون از داخله فارغ گشتي و تمامي را بديدی ، قصد ساير بلاد و بلاگهای آنها بکرد پس به اندلس شد و همه را بديد سپس بورکينافاسو..جزاير قناری..وهمه ی ممالک را مطابق حروف ابجد سر بزد ...نقل است هر جا که وارد مي گشتي همه فرياد مي زدند:
"بابا تو ديگه کي هستي..بابا تو ديگه کي هستي.."
پس چون همه را بديد دست بر آسمان برد و گفت :"خدا وندا همه را بديدم..اينک خود را به من بنما "..پس دعايش مستجاب گشت و بردندش تا خدا را ببيند.خدايش رحمت کناد.



Saturday, November 30, 2002

٭٭٭

في ذکر مقامات و احوالات شيخنا و مولانا " محمد "آن عالِم نامي ..آن قرين عطارو با يزيد بسطامي ...آن غريب نيشابوری ..آن به تنگ آمده از دوری...آن مغناطيس عالم فيزيک.. آن رقاص باباکرم و بيريک ...آن تالي تلو پلانک و وبر..آن شناسنده ی هِر از بِر...آن منتقد اصحاب الدين ..آن غواص دريای يقين...آن مومن به دين شادی و محبت ..شيخنا مولانا و مقتدانا "محمد " - رحمه الله عليه - صاحب خلقي نيکو و سری بي مو بود.
صاحب فراست و بذله گو بود.نقل است که چون بدنيا آمدی گريه نکردی. طبيب بر بالين وی حاضر بود. علي الرسم ضربتی بر باسن وی بزد تا بگريد ..طفل گريه نکرد.دويم بار محکمتر بزد باز گريه نکرد.سيم بار محکمتر بزد - چون ضربتي که بر طبلي زنند در هيئت - پس طفل رو ی بر طبيب کرد و گفت :" ناقلا..اگه باسن خودت هم بود همينجوری مي زدی ؟"..پس همه خنديدند و طبيب خجلت بسيار ببرد.
اذکار شيخنا عجيب و سخنانش غريب بود. از آن جمله مي گفت :"پشمبل".."شفتاقيل"..
"قريشمال".."قلندوک".."قولمباز"..و بسيار اذکار ديگر. روزی مريدان گفتند :"اي شيخ اين کلمات را معنا چه باشد ؟" ..شيخ گريست وگفت : " آن هنگام که مهبانگ و انفجار عظيم بشدوعالم پديد بيامد من نيز بودم و ديناميت به ملائک مي رساندم..که موج انفجار مرا بگرفت و اينک هر از گاهي موجي مي شوم واين سخنان بي اختيار از من صادر مي گردد" ..پس همه زار بگريستند..و هشتاد درصد جانبازی به او بدادند تا از مواهب آن برخوردارگردد.
اسلام آوردن شيخ را شگفت نوشته اند و آن اينکه شيخنا از طفوليت در علم دين پرسش مي کردی و بر مشايخ قوم اشکال مي گرفتي . چون هفت ساله بشد ..بزرگان قوم گفتند اينگونه نشايد که فتنه گردد و ديگران را گمراه کند . بدو گفتند:" محمد ..بايد که مسلمان گردی"..پس شيخنا - عليه الرحمه- چون و چرا کردن و دليل خواستن آغاز کرد. لکن به ناگه سه مرد قوي پنجه او را از پشت گرفتند و شروع به مسلمان کردن (ختنه کردن ؟)او کردند..نقل است که شيخ فرياد مي زد :" هر کاری که بکنيد بيشتر از دو درصد نمي تونيد من رو مسلمون کنيد بقيه ی من آزاده "..پس همه تصديق کردند که دين به اجبار نباشد.
نقل است که "نظريه ريسمان" از او باشد.آورده اند که با دوشيزگان و دخترکان بسيار محشور و مانوس بودی. روزی اورا گفتند :" يا شيخ آخر سالک را عبادت بايد تا به خدای -عزوجل- در رسد حالي که تو کار ديگر کني"...شيخنا نگاهي بدانها کرد و گفت:" همصحبتي با دوشيزگان..محبت آورد و محبت رقت قلب آورد و رقت قلب گريه آورد و گريه نرم خوئي آورد و هر آنکه نرم خو گردد نيکي کند ..ونيکي ريسماني است که تورا نزد خدای -عز وجل -رساند" پس همه گريستند و فرياد بزدند " ما هم ريسمان مي خوايم" ..پس شيخ دوشيزه ای به عقد هر يک در آورد و اين نظريه را "نظريه ريسمان " نام نهادند.
نقل است که سالها در منزلي سکنا بداشت و عبادت همي کردی . پس چون قصد هجرت بکرد ..دست بر آسمان برد و گفت :" خدايا .. فرشته ای بفرست که قوی باشد و مهربان و مقرب درگاه تو باشد تا مرا ياری رساند" پس خداوند مراد را بر او فرستاد...اين بر شيخ گران آمد که مرادي که با او پيتزا همي خورده باشد اينک فرشته گشته باشد پس فرياد زد :
"اگه خدائي اينه
اگه فرشته اينه
نمي خوام چشمام دنيا رو ببينه "
و جان به ملک الموت تسليم کرد.خدايش بيامرزاد.